غزل شمارهٔ 1833
Toggle stanza 1فغان که گرد سر او نمی توانم گشت
11
فغان که گرد سر او نمی توانم گشت
چو زلف بر کمر او نمی توانم گشت
22
همیشه گرد دلش بی حجاب می گردم
اگر چه گرد سر او نمی توانم گشت
33
ز بس که تیر نگاهش بلند پروازست
ز دور در نظر او او نمی توانم گشت
44
مرا ز بی پر و بالی غمی که هست این است
که گرد بام و در او نمی توانم گشت
55
ازان ز هر دو جهان بیخبر شدم صائب
که غافل از خبر او نمی توانم گشت
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

