غزل شمارهٔ 6756
Toggle stanza 1ز شیرینی عتاب او شکرخندست پنداری
11
ز شیرینی عتاب او شکرخندست پنداری
زبان در کام او بادام در قندست پنداری
22
به پیچ و تاب طی می گردد ایام حیات من
رگ جانم به آن موی میان بندست پنداری
33
چو شاخ گل به هر جا از سراپایش نظر افتد
چو آن لبهای شیرین در شکرخندست پنداری
44
کند چون حلقه های دام وحشت از نظربازان
نگاه او غزال جسته از بندست پنداری
55
به عیب خود نیفتد دیده هرگز عیبجویان را
به چشم بی بصیرت عیب فرزندست پنداری
66
پر کاهی ز احسان سبک مغزان بی حاصل
به چشم غیرت من کوه الوندست پنداری
77
به استقبال لیلی برنمی خیزد ز جای خود
ز چشم آهوان مجنون نظربندست پنداری
88
ندارد بی پر پروانه آب و تاب در محفل
نهال شمع، سبز از برگ پیوندست پنداری
99
به چشم هر که پوشیده است چشم از عالم امکان
فلک بر طاق نسیان شیشه ای چندست پنداری
1010
نمی آید به چشم موشکافان صائب از تنگی
دهان تنگ او رزق هنرمندست پنداری
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

