Toggle stanza 1
هر زمان در شهر بند عقل، سور و ماتمی است
1

هر زمان در شهر بند عقل، سور و ماتمی است

جز جهان عشق نبود گر جهان بی غمی است

2

دیدن خلق است بیماری و وادیدست نکس

عید و نوروز از برای بی دماغان ماتمی است

3

رفته و آینده اهل حال را منظور نیست

از حیات جاودانی خضر را قسمت دمی است

4

هر که در دریا شود اهل بصیرت چون حباب

هر نظر محو جمالی، هر نفس در عالمی است

5

گفتگوی عشق را هر گوش نتواند شنید

نیست جز چاه ذقن، این راز را گر محرمی است

6

حسن هیهات است نادم گردد از خوانخوارگی

می پرد چشم و دل خورشید هر جا شبنمی است

7

از درشتی های خط خوبان ملایم می شوند

ما جراحت دیدگان را خط مشکین مرهمی است

8

نقطه موهوم کز خردی نمی آید به چشم

پیش چشم خرده بین ما سود اعظمی است

9

بس که صائب دیدم از نادیدگان نادیدنی

زنگ بر آیینه طبعم بهار خرمی است

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور