غزل شمارهٔ 6401
Toggle stanza 1گمراه شد ز غفلت من رهنمای من
11
گمراه شد ز غفلت من رهنمای من
گردید میل چشم عصاکش عصای من
22
پیدا نشد کسی که به فریاد من رسد
در شیشه ماند باده مردآزمای من
33
از دست خود بود چو سبو متکا مرا
پهلوی خشک خویش بود بوریای من
44
تا سر کشیده ام به گریبان بی خودی
چون پای خم به گنج فرورفته پای من
55
همصحبت خسیس کند نفس را خسیس
پهلو تهی ز کاه کند کهربای من
66
از بس گداخته است مرا داغ تشنگی
موج سراب سلسله گردد به پای من
77
هر بی جگر به من نتواند طرف شدن
برخاستن بود ز سر جان لوای من
88
آسوده تر ز دیده قربانیان شده است
از ترک آرزو دل بی مدعای من
99
چون آتش است در شب تاریک رهنما
گم گشتگان بادیه را نقش پای من
1010
خاک مرا به اشک ندامت سرشته اند
با چشم سازگار بود توتیای من
1111
صائب به غیر سیه پرجوش عشق نیست
امروز ساغری که شود غم زدای من
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

