غزل شمارهٔ 3900
Toggle stanza 1فسردگان که اسیر جهان اسبابند
11
فسردگان که اسیر جهان اسبابند
به چشم زنده دلان نقش پرده خوابند
22
ز خویشتن سرمویی چو نیستند آگاه
چه سود ازین که نهان در سمور وسنجابند
33
چو خون مرده به نشتر زجا نمی جنبند
هلاک بستر نرمند و مرده خوابند
44
مخور ز ساده دلی روی دست هم گهران
که در شکستن هم همچو موج بیتابند
55
ز زهد نیست به میخانه گر نمی آیند
خجل ز آینه داران عالم آبند
66
نمی شوند چو موج لطیف جوهر بحر
چو خاروخس همگی خرج راه سیلابند
77
خبر ز ساحل این بحر آن کسان دارند
که سر جیب فرو برده همچو گردابند
88
تهی ز باده حکمت مدان خموشان را
که همچو کوزه سر بسته پر می نابند
99
به چشم قبله شناسان عالم تجرید
ز خود تهی شدگان زمانه محرابند
1010
رواج عالم تقلید سنگ راه شده است
وگرنه رشته زنار وسبحه همتابند
1111
به آشنایی مردم مبند دل صائب
که لوح خاک چو آیینه خلق سیمابند
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

