غزل شمارهٔ 6173
Toggle stanza 1ای لب لعل ترا خون یمن در آستین
11
ای لب لعل ترا خون یمن در آستین
هر سر موی ترا چین و ختن در آستین
22
گرچه دلگیرست چون شام غریبان طره اش
دارد از رخسار او صبح وطن در آستین
33
غیرت عشق زلیخا بود مانع، ورنه داشت
بوی یوسف ساکن بیت الحزن در آستین
44
در گلستانی که من گریان در آیم، غنچه ها
خنده را پنهان کنند از شرمن من در آستین
55
دامن فانوس آن وسعت ندارد، ورنه من
گریه ها دارم چو شمع انجمن در آستین
66
گر به دست افتد شکستی، می کنم در کار دل
من نه زانهایم که اندازم شکن در آستین
77
رشک مانع بود، ورنه تیشه من نیز داشت
نقش های دلربا چون کوهکن در آستین
88
اعتمادی نیست بر عمر سبکسیر بهار
از شکوفه شاخ ازان دارد کفن در آستین
99
بی محرک نیست ممکن حرفی از من سر زند
گرچه دارم چون قلم چندین سخن در آستین
1010
گرچه صائب ظاهر ما چون قلم بی حاصل است
شکرستانهاست ما را از سخن در آستین
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

