Toggle stanza 1
ما صافدلان را چه غم از گرد و غبارست؟
1

ما صافدلان را چه غم از گرد و غبارست؟

زنگار بر آیینه ما جوش بهارست

2

یک ذره ز سرگشتگی آزار نداریم

بر کشتی ما حلقه گرداب حصارست

3

چشمی که فروغ از دل بیدار ندارد

شمعی است که شایسته بالین مزارست

4

چشم بد خورشید مرا بس که گزیده است

پیشانی صبحم به نظر سینه مارست

5

چون کام صدف قطره ربایی فن من نیست

چون موج، کمند طلبم بحر شکارست

6

بلبل شده مشغول به پرداز پر و بال

غافل که شکرخنده گل برق سوارست

7

در آب و عرق از چه نشسته است ز انجم؟

گر عشق نه بر توسن افلاک سوارست

8

بگسل ز جهان، ز اطلس افلاک گذر کن

سد ره سوزن، گره آخر تارست

9

در سینه پر ناوک صائب نفس گرم

برقی است که پنهان شده در بوته خارست

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور