غزل شمارهٔ 2187

Toggle stanza 1
لب بسته ما بیخبر از راز جهان نیست
1

لب بسته ما بیخبر از راز جهان نیست

بسیار بود حرف کسی را که زبان نیست

2

از شرم در بسته روزی نگشاید

روزی ز دل خود بود آن را که دهان نیست

3

جانها همه از شوق عدم جامه درانند

آرام درین قافله ریگ روان نیست

4

عاشق خبر از کعبه و بتخانه ندارد

این تیر سبکسیر مقید به نشان نیست

5

از بستر نرم است گرانخوابی مخمل

بالین اگر از سنگ بود خواب گران نیست

6

از سنگ سبکبار شود نخل برومند

بر خاک نشینان سخن سخت گران نیست

7

با اینهمه نعمت که بر این سفره مهیاست

صائب لب بی شکوه به غیر از لب نان نیست

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور