غزل شمارهٔ 5641
شاعر: صائب
Toggle stanza 1بس که چون برگ خزان دیده پریشان حالم
11
بس که چون برگ خزان دیده پریشان حالم
سایه خود را به زمین می کشد از دنبالم
22
جگر پاره ولی نعمت سی روز من است
نکند دغدغه رزق پریشان حالم
33
کیست جز آینه و آب درین قحط آباد
که کند گریه به روز سفر از دنبالم
44
هر که را درد دلی هست به من شرح دهد
هر که را بار گرانی است منش حمالم
55
گه به خاکم کشد و گاه به خون غلطاند
چون پر تیره و بال تن من شد بالم
66
گریه سنگدل از بس که فشرده است مرا
خار در دیده آیینه زند تمثالم
77
باده صاف بود آینه طوطی من
در حریمی که لب جام نباشد لالم
88
آب در دیده آتش ز ترحم گردد
صائب آن شمع اگر شعله زند در بالم
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

