غزل شمارهٔ 1561

Toggle stanza 1
هر طرف می نگری آینه سیمای خوشی است
1

هر طرف می نگری آینه سیمای خوشی است

سربرآور ز گریبان که تماشای خوشی است

2

در گرفته است زمین از نفس گرم بهار

بر جنون زن که عجب دامن صحرای خوشی است

3

اگر از باده کشانی مرو از باغ برون

که گل و سرو عجب ساغر و مینای خوشی است

4

دست در دامن شب زن اگرت دردی هست

که نسیم سحری طرفه مسیحای خوشی است

5

تو ز کوته نظریها شده ای محو چمن

زیر این زنگ، نهان آینه سیمای خوشی است

6

تو بدآموز به هنگامه ظاهر شده ای

ورنه در خلوت دل انجمن آرای خوشی است

7

اگر امنیت خاطر ز جهان می جویی

طالب گوشه دل باش که مأوای خوشی است

8

بی کسیهاست اگر هست کسی در عالم

هست بیجایی اگر زیر فلک جای خوشی است

9

خط مشکین تو سرمشق جنون عجبی است

طاق ابروی تو محراب تماشای خوشی است

10

دانه خال تو نظاره فریب عجبی است

رشته زلف تو شیرازه سودای خوشی است

11

می کند گوش گران هرزه درایان را لال

چشم بستن ز جهان، دیده بینای خوشی است

12

حرص زر، چشم فروشنده یوسف بسته است

ز آستین دست برون آر که سودای خوشی است

13

ای که در راه جنون همسفری می خواهی

مگذر از سلسله زلف که همپای خوشی است

14

گرچه صائب به تمنا نتوان یافت وصال

می کنم خوش دل خود را که تمنای خوشی است

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

آڈیو

ابھی اس کلام کی آڈیو موجود نہیں۔ اپنی آواز میں پہلی آڈیو شامل کریں۔

اس نظم کے لیے شعر بہ شعر آڈیو وقت ابھی دستیاب نہیں۔

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

گفتگو

قارئین کے تبصرے

اپنی رائے دیں، سوال پوچھیں یا گفتگو کو آگے بڑھائیں۔ تبصروں کا جائزہ لیا جا سکتا ہے۔

0 / 2000 حروف
لوڈ ہو رہا ہے…