غزل شمارهٔ 3707

Toggle stanza 1
ز شکوه گر لبم آن گلعذار می‌بندد
1

ز شکوه گر لبم آن گلعذار می‌بندد

که ره به گریهٔ بی‌اختیار می‌بندد؟

2

اگر تو در نگشایی به روی من از ناز

به آه من که در این حصار می‌بندد؟

3

درین ریاض دل جمع غنچه‌ای دارد

که در به روی نسیم بهار می‌بندد

4

به رنگ و بوی جهان دل منه که وقت رحیل

خزان نگار به دست چنار می‌بندد

5

ز رشک آبله پا دلم پر از خون است

که آب در گره از بهر خار می‌بندد

6

یکی هزار شود نقد عمر دیده‌وری

که دل به سوختگان چون شرار می‌بندد

7

مکن چو خضر درین تیره خاکدان لنگر

که آب زنگ درین جویبار می‌بندد

8

کسی که بر سخن اهل حق نهد انشگت

به خون خود کمر ذوالفقار می‌بندد

9

دلیر بر صف افتادگان عشق متاز

که هر پیاده ره صد سوار می‌بندد

10

کند به زخم زبان هرکه منع من ز جنون

به خار و خس ره سیل بهار می‌بندد

11

دل از سپهر عبث روی دل طمع دارد

چه طرف آینه از زنگبار می‌بندد؟

12

کند ز دولت دنیا ثبات هرکه طمع

به پای برق سبکرو نگار می‌بندد

13

خوشا کسی که درین میهمان‌سرا صائب

گران نگشته بر احباب، بار می‌بندد

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور