غزل شمارهٔ 2196
شاعر: صائب
Toggle stanza 1در خاک وطن چند توان ره به عصا رفت؟
در خاک وطن چند توان ره به عصا رفت؟
کو وادی غربت که توان رو به قفا رفت
از بس قدح تلخ مکافات کشیدم
از خاطر من دغدغه روز جزا رفت
خضر ره ارباب طلب، عزم درست است
آواره شد آن کس که پی راهنما رفت
تا چند توان دست دعا داشت بر افلاک؟
این زور در ایام که بر دست دعا رفت؟
آن روز که خورشید قدح چهره برافروخت
رنگ ادب از چهره گلزار حیا رفت
بر حاصل ما چون جگر برق نسوزد؟
از روی خزان رنگ ز بی برگی ما رفت
چون از لب پیمانه من زهر نریزد؟
صائب به من از گردش ایام چها رفت
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
افسوس ازین عمر که بر باد هوا رفت
کاری به جهان نی به مراد دل ما رفت
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 128
دی حرف خرامش به لبم بالگشا رفت
دل در بر من بود ندانم به کجا رفت
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 849
آن تُرکِ پَری چِهره که دوش اَز بَرِ ما رَفت
آیا چه خطا دید که اَز راهِ خطا رَفت؟
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 82
ایام بهاران سبک از دیده ما رفت
از دست به هم سودنی این رنگ حنا رفت
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 2197
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

