غزل شمارهٔ 2196

Toggle stanza 1
در خاک وطن چند توان ره به عصا رفت؟
1

در خاک وطن چند توان ره به عصا رفت؟

کو وادی غربت که توان رو به قفا رفت

2

از بس قدح تلخ مکافات کشیدم

از خاطر من دغدغه روز جزا رفت

3

خضر ره ارباب طلب، عزم درست است

آواره شد آن کس که پی راهنما رفت

4

تا چند توان دست دعا داشت بر افلاک؟

این زور در ایام که بر دست دعا رفت؟

5

آن روز که خورشید قدح چهره برافروخت

رنگ ادب از چهره گلزار حیا رفت

6

بر حاصل ما چون جگر برق نسوزد؟

از روی خزان رنگ ز بی برگی ما رفت

7

چون از لب پیمانه من زهر نریزد؟

صائب به من از گردش ایام چها رفت

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور