غزل شمارهٔ 4849
Toggle stanza 1از زلف کافر تو نجسته است هیچ کس
11
از زلف کافر تو نجسته است هیچ کس
قید فرنگ رانشکسته است هیچ کس
22
از خود برون نیامده نتوان به حق رسید
گوهر به چشم بسته نجسته است هیچ کس
33
غیر از سپند خال که رو سخت کرده است
در آتش این چنین ننشسته است هیچ کس
44
با زاهد فسرده مگو حرف درد و داغ
نان در تنور سرد نبسته است هیچ کس
55
پرهیز چون کنم ز می ایام نوبهار؟
ازآب خضر دست نشسته است هیچ کس
66
غیر از قبا کسی ز اسیران سینه چاک
بر قامت تو بند نبسته است هیچ کس
77
جز خط دل سیاه که آن زلف راشکست
بال و پر هما نشکسته است هیچ کس
88
جز من که مایلم به دهان و میان تو
دل رابه هیچ و پوچ نبسته است هیچ کس
99
یک مو نمانده است تعلق به جان مرا
این رشته را چنین نگسسته است هیچ کس
1010
زین سرکشان که دعوی زورآوری کنند
شاخ غرور رانشکسته است هیچ کس
1111
در هیچ ذره نیست که شوری ز عشق نیست
صائب ز قید عشق نجسته است هیچ کس
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

