قصیدهٔ شمارهٔ 51 - پند

شاعر: سعدی

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

قافیہ: ی

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 8

صنف: قصیده

صداکار: فاطمه زندی
Toggle stanza 1
ای که پنجاه رفت و در خوابی
1
ای که پنجاه رفت و در خوابی
مگر این پنج روزه دریابی
2
تا کی این باد کبر و آتش خشم
شرم بادت که قطرهٔ آبی
3
کهل گشتی و همچنان طفلی
شیخ بودی و همچنان شابی
4
تو به بازی نشسته و ز چپ و راست
می‌رود تیر چرخ پرتابی
5
تا درین گله گوسفندی هست
ننشیند فلک ز قصابی
6
تو چراغی نهاده بر ره باد
خانه‌ای در ممر سیلابی
7
گر به رفعت سپهر و کیوانی
ور به حسن آفتاب و مهتابی
8
ور به مشرق روی به سیاحی
ور به مغرب رسی به جلابی
9
ور به مردی ز باد درگذری
ور به شوخی چو برف بشتابی
10
ور به تمکین ابن عفانی
ور به نیروی ابن خطابی
11
ور به نعمت شریک قارونی
ور به قوت عدیل سهرابی
12
ور میسر شود که سنگ سیاه
زر صامت کنی به قلابی
13
ملک‌الموت را به حیله و زور
نتوانی که دست برتابی
14
منتهای کمال، نقصانست
گل بریزد به وقت سیرابی
15
تو که مبدا و مرجعت اینست
نه سزاوار کبر و اعجابی
16
خشت بالین گور یاد آور
ای که سر بر کنار احبابی
17
خفتنت زیر خاک خواهد بود
ای که در خوابگاه سنجابی
18
بانگ طبلت نمی‌کند بیدار
تو مگر مرده‌ای نه در خوابی
19
بس خلایق فریفتست این سیم
که تو لرزان برو چو سیمایی
20
بس جهان دیده این درخت قدیم
که تو پیچان برو چو لبلابی
21
بس بگردید و بس بخواهد گشت
بر سر ما سپهر دولابی
22
تو ممیز به عقل و ادراکی
نه مکرم به جاه و انسابی
23
تو به دین ارجمند و نیکونام
نه به دنیا و ملک و اسبابی
24
ابلهی صد عتابی خارا
گر بپوشد خریست عتابی
25
نقش دیوار خانه‌ای تو هنوز
گر همین صورتی و القابی
26
ای مرید هوای نفس حریص
تشنه بر زهر همچو جلابی
27
قیمت خویشتن خسیس مکن
که تو در اصل جوهری نابی
28
دست و پایی بزن به چاره و جهد
که عجب در میان غرقابی
29
عهدهای شکسته را چه طریق
چاره هم توبتست و شعابی
30
به در بی‌نیاز نتوان رفت
جز به مستغفری و اوابی
31
تو در خلق می‌زنی شب و روز
لاجرم بی‌نصیب ازین بابی
32
کی دعای تو مستجاب کند
که به یک روح در دو محرابی
33
یارب از جنس ما چه خیر آید
تو کرم کن که رب اربابی
34
غیب دان و لطیف و بی‌چونی
سترپوش و کریم و توابی
35
سعدیا راستی ز خلق مجوی
چون تو در نفس خود نمی‌یابی
36
جای گریه‌ست بر مصیبت پیر
تو چو کودک هنوز لعابی
37
با همه عیب خویشتن شب و روز
در تکاپوی عیب اصحابی
38
گر همه علم عالمت باشد
بی‌عمل مدعی و کذابی
39
پیش مردان آفتاب صفت
به اضافت چو کرم شب‌تابی
40
پیر بودی و ره ندانستی
تو نه پیری که طفل کتابی

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

حرز جانهاست نام دلبر ما

ما اعزاسمه و ما اعلی

جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 2

انت شمس البقا و غیرک فی

کل شی ء سواک لیس بشی

جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 447

بانگ تسبیح بشنو از بالا

پس تو هم سبح اسمه الاعلی

رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 247

رو تن و جان خویش را بشناس

تا به قرآن رسی ز روی قیاس

شیخ محمود شبستریسعادت نامهفصل ششمبخش 3 - حق الیقین

هر که بی‌مشورت کند تدبیر

غالبش بر غرض نیاید تیر

سعدیمواعظمثنویاتشمارهٔ 25

ای پسندیده حیف بر درویش

از برای قبول و منصب خویش

سعدیمواعظمثنویاتشمارهٔ 26

درویشی مُسْتَجاب‌الدَّعوة در بغداد پدید آمد. حَجّاجِ یوسف را خبر کردند. بخواندش و گفت: دعایِ خیری بر من بکن. گفت: خدایا! جانش بستان. گفت: از بهرِ خدای این چه دعاست؟ گفت: این دعایِ خیر است تو را و جملهْ مسلمانان را.

ای زبردستِ زیردست‌آزار

سعدیگلستانباب اول در سیرت پادشاهانحکایت شمارهٔ 11

هر که با بدان نشیند، نیکی نبیند.

گر نشیند فرشته‌ای با دیو

سعدیگلستانباب هشتم در آداب صحبتحکمت شمارهٔ 37

آڈیو

صداکار منتخب کریں

0:000:00

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

آڈیو کا ماخذ: گنجور