غزل شمارهٔ 39
Toggle stanza 1برخیز تا تفرج بستان کنیم و باغ
11
برخیز تا تفرج بستان کنیم و باغ
چون دست میدهد نفسی موجب فراغ
22
کاین سیل متفق بکند روزی این درخت
وین باد مختلف بکشد روزی این چراغ
33
سبزی دمید و خشک شد و گل شکفت و ریخت
بلبل ضرورت است که نوبت دهد به زاغ
44
بس مالکان باغ که دوران روزگار
کردهست خاکشان گل دیوارهای باغ
55
فردا شنیدهای که بود داغ زر و سیم
خود وقت مرگ مینهد این مرده ریگ داغ
66
بس روزگارها که برآید به کوه و دشت
بعد از من و تو ابر بگرید به باغ و راغ
77
سعدی به مال و منصب دنیا نظر مکن
میراث بس توانگر و مردار بس کلاغ
88
گر خاک مرده باز کنی روشنت شود
کاین باد بارنامه نه چیزیست در دماغ
99
گر بشنوی نصیحت و گر نشنوی، به صدق
گفتیم و بر رسول نباشد به جز بلاغ
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
نازد به عشق غازهٔ حسن جنون دماغ
پروانه است جوهر آیینهٔ چراغ
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1869
خلقی چو گل شکفته و خندان به طرف باغ
ما و دلی ز هجر تو چون لاله داغ داغ
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 520
امروز روز شادی و امسال سال لاغ
نیکوست حال ما که نکو باد حال باغ
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1298
ای لاله ای چراغ کهستان و باغ و راغ
در من نگر که میدهم از زندگی سراغ
علامہ اقبالزبور عجمغزلیاتغزل شمارهٔ 72
گوید سحر که شب گذر افکنده ای به باغ
گل ها نشان دهند ز تو بلبلان سراغ
نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 380

