غزل شمارهٔ 2
شاعر: سعدی
Toggle stanza 1ما قلم در سر کشیدیم اختیار خویش را
11
ما قلم در سر کشیدیم اختیار خویش را
اختیار آن است کاو قسمت کند درویش را
22
آن که مکنت بیش از آن خواهد که قسمت کردهاند
گو طمع کم کن که زحمت بیش باشد بیش را
33
خمر دنیا با خمار و گل به خار آمیختهست
نوش میخواهی هلا! گر پای داری نیش را
44
ای که خواب آلوده واپس ماندهای از کاروان
جهد کن تا بازیابی همرهان خویش را
55
در تو آن مردی نمیبینم که کافر بشکنی
بشکن ار مردی هوای نفس کافر کیش را
66
آن گه از خواب اندر آید مردم نادان که مرد
چون شبان آن گه که گرگ افکنده باشد میش را
77
خویشتن را خیر خواهی خیرخواه خلق باش
زآن که هرگز بد نباشد نفس نیکاندیش را
88
آدمیت رحم بر بیچارگان آوردن است
کآدمی را تن بلرزد چون ببیند ریش را
99
راستی کردند و فرمودند مردان خدای
ای فقیه اول نصیحت گوی نفس خویش را
1010
آنچه نفس خویش را خواهی حرامت سعدیا
گر نخواهی همچنان بیگانه را و خویش را
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
من ز بهرت دوست دارم جان عشقاندیش را
کز سگان داغ او کردم دل درویش را
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 96
بس که اندر دل فرو بردم هوای نیش را
شعله افزون تر برآمد سوز داغ خویش را
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 99
من که جا کردم به دل آن کافر بدکیش را
گوش کردن کی توانم قول نیک اندیش را
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 37
نوشِ این غمخانه در دنبال دارد نیش را
شکوهای از تلخکامی نیست دوراندیش را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 80
از صفای دل نباشد حاصلی درویش را
نان به خون تر میشود صبحِ صداقتکیش را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 81

