غزل شمارهٔ 37
شاعر: جامی
Toggle stanza 1من که جا کردم به دل آن کافر بدکیش را
من که جا کردم به دل آن کافر بدکیش را
گوش کردن کی توانم قول نیک اندیش را
ناصحا سودای بدخویی چنین می داردم
ورنه کس هرگز چنین رسوا نخواهد خویش را
رسم دلجویی ندارد یارب آن سلطان حسن
یا نمی گوید کسی حال من درویش را
کیش پر تیر جفا دارد به کین بیدلان
از کدام استاد سنگین دل گرفت این کیش را
درد تو بیش از حد و غم های تو از درد بیش
با که گویم یارب این غمهای بیش از بیش را
دل فگار توست کار او میفکن با طبیب
زانکه جز داغ تو نبود سودمند این ریش را
سینه جامی که شد ریش از تو نتوان نیش زد
زانکه آه سوزناکش می گدازد نیش را
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
من ز بهرت دوست دارم جان عشقاندیش را
کز سگان داغ او کردم دل درویش را
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 96
بس که اندر دل فرو بردم هوای نیش را
شعله افزون تر برآمد سوز داغ خویش را
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 99
ما قلم در سر کشیدیم اختیار خویش را
اختیار آن است کاو قسمت کند درویش را
سعدیمواعظغزلیاتغزل شمارهٔ 2
نوشِ این غمخانه در دنبال دارد نیش را
شکوهای از تلخکامی نیست دوراندیش را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 80
از صفای دل نباشد حاصلی درویش را
نان به خون تر میشود صبحِ صداقتکیش را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 81
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

