حکایت شمارهٔ 2

شاعر: سعدی

انگریزی ترجمہ: ریہاتسیک
دو امیرزاده در مصر بودند، یکی علم آموخت و دیگری مال اندوخت. عاقبة‌الاَمر آن یکی عَلّامهٔ عصر گشت و این یکی عزیزِ مصر شد.
پس این توانگر به چشمِ حقارت در فقیه نظر کردی و گفتی: من به سلطنت رسیدم و این همچنان در مَسْکَنَت بمانده است.
گفت: ای برادر! شکرِ نعمتِ باری، عَزّ‌َ‌اِسْمُهُ، همچنان افزون‌تر است بر من که میراثِ پیغمبران یافتم یعنی علم و تو را میراثِ فرعون و هامان رسید یعنی مُلکِ مصر.
من آن مورم که در پایم بمالند
نه زنبورم که از دستم بنالند
کجا خود شُکرِ این نعمت گزارم
که زورِ مردم‌آزاری ندارم؟

Two sons of amirs were in Egypt, the one acquiring science, the other accumulating wealth, till the former became the ullemma of the period and the other the prince of Egypt; whereon the rich man looked with contempt upon the faqih and said: ‘I have reached the sultanate whilst thou hast remained in poverty as before.’ He replied: ‘O brother, I am bound to be grateful to the most high Creator for having obtained the inheritance of prophets whilst thou hast attained the inheritance of Pharaoh and of Haman, namely the kingdom of Egypt.’

I am that ant which is trodden under foot Not that wasp, the pain of whose sting causes lament. How shall I give due thanks for the blessing That I do not possess the strength of injuring mankind?

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

شدم در گوشه میخانه محرم

گرفتم گوشه ای از جمله عالم

جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 304

چنان مست است از آن دم جان آدم

که نشناسد از آن دم جان آدم

رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1500

یکی مطرب همی‌خواهم در این دم

که نشناسد ز مستی زیر از بم

رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1505

خداوندا مده آن یار را غم

مبادا قامت آن سرو را خم

رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1514

چنان مستم چنان مستم من این دم

که حوا را بنشناسم ز آدم

رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1542

چو دانستم که گردنده‌ست عالم

نیاید مرد را بنیاد محکم

سناییدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 251

مسلم کن دل از هستی مسلم

دمادم کش قدح اینجا دمادم

سناییدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 254

زهی پشت و پناه هر دو عالم

سر و سالار فرزندان آدم

سناییدیوان اشعارقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 110

عزیزی گفت من عمری درین کار

بعقد و جد در بودم گرفتار

عطاراسرارنامهبخش چهاردهمبخش 6 - الحکایه و التمثیل

یکی گفته‌ست از اهل سلامت

که گر رسوا شود خلق قیامت

عطارالهی نامهبخش سیزدهم(2) حکایت

آڈیو

صداکار منتخب کریں

0:000:00

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

آڈیو کا ماخذ: گنجور