غزل شمارهٔ 535
شاعر: سعدی
Toggle stanza 1مپرس از من که هیچم یاد کردی
11
مپرس از من که هیچم یاد کردی
که خود هیچم فرامش مینگردی
22
چه نیکوروی و بدعهدی که شهری
غمت خوردند و کس را غم نخوردی
33
چرا ما با تو ای معشوق طناز
به صلحیم و تو با ما در نبردی
44
نصیحت میکنندم سردگویان
که برگرد از غمش بیروی زردی
55
نمیدانند کز بیمار عشقت
حرارت باز ننشیند به سردی
66
ولیکن با رقیبان چارهای نیست
که ایشان مثل خارند و تو وردی
77
اگر با خوبرویان مینشینی
بساط نیکنامی درنوردی
88
دگر با من مگوی ای باد گلبوی
که همچون بلبلم دیوانه کردی
99
چرا دردت نچیند جان سعدی
که هم دردی و هم درمان دردی
زمین

