غزل شمارهٔ 534
Toggle stanza 1دیدی که وفا به جا نیاوردی
11
دیدی که وفا به جا نیاوردی
رفتی و خلاف دوستی کردی
22
بیچارگیم به چیز نگرفتی
درماندگیم به هیچ نشمردی
33
من با همه جوری از تو خشنودم
تو بی گنهی ز من بیازردی
44
خود کردن و جرم دوستان دیدن
رسمیست که در جهان تو آوردی
55
نازت ببرم که نازک اندامی
بارت بکشم که نازپروردی
66
ما را که جراحت است خون آید
درد تو چنم که فارغ از دردی
77
گفتم که نریزم آب رخ زین بیش
بر خاک درت که خون من خوردی
88
وین عشق تو در من آفریدستند
هرگز نرود ز زعفران زردی
99
ای ذره تو در مقابل خورشید
بیچاره چه میکنی بدین خردی
1010
در حلقه کارزارْ جان دادن
بهتر که گریختن به نامردی
1111
سعدی سپر از جفا نیندازد
گل با گیه است و صاف با دردی

