غزل شمارهٔ 395
شاعر: سعدی
Toggle stanza 1گر من ز محبتت بمیرم
11
گر من ز محبتت بمیرم
دامن به قیامتت بگیرم
22
از دنیی و آخرت گزیر است
وز صحبت دوست ناگزیرم
33
ای مرهم ریش دردمندان
درمان دگر نمیپذیرم
44
آن کس که به جز تو کس ندارد
در هر دو جهان من آن فقیرم
55
ای محتسب از جوان چه خواهی؟
من توبه نمیکنم که پیرم
66
یک روز کمان ابروانش
میبوسم و گو «بزن به تیرم»
77
ای باد بهار عنبرینبوی
در پای لطافت تو میرم
88
چون میگذری به خاک شیراز
گو «من به فلان زمین اسیرم»
99
در خواب نمیروم که بیدوست
پهلو نه خوش است بر حریرم
1010
ای مونس روزگار سعدی
رفتی و نرفتی از ضمیرم
زمین

