غزل شمارهٔ 539
شاعر: سعدی
Toggle stanza 1نگارا وقت آن آمد که دل با مهر پیوندی
11
نگارا وقت آن آمد که دل با مهر پیوندی
که ما را بیش از این طاقت نماندهست آرزومندی
22
غریب از خوی مطبوعت که روی از بندگان پوشی
بدیع از طبع موزونت که در بر دوستان بندی
33
تو خرسند و شکیبایی چنینت در خیال آید
که ما را همچنین باشد شکیبایی و خرسندی
44
نگفتی بیوفا یارا که از ما نگسلی هرگز؟
مگر در دل چنین بودت که خود با ما نپیوندی
55
زهی آسایش و رحمت نظر را کِش تو منظوری
زهی بخشایش و دولت، پدر را کِش تو فرزندی
66
شکار آن گه توان کشتن که محکم در کمند آید
چو بیخ مهر بنشاندم درخت وصل برکندی
77
نمودی چند بار از خود که حافظ عهد و پیمانم
کنونت باز دانستم که ناقض عهد و سوگندی
88
مرا زین پیش در خلوت فراغت بود و جمعیت
تو در جمع آمدی ناگاه و مجموعان پراکندی
99
گرت جان در قدم ریزم هنوزت عذر میخواهم
که از من خدمتی ناید چنان لایق که بپسندی
1010
ترش بنشین و تیزی کن که ما را تلخ ننماید
چه میگویی چنین شیرین که شوری در من افکندی
1111
شکایت گفتن سعدی مگر باد است نزدیکت؟
که او چون رعد مینالد تو همچون برق میخندی
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
گذشت آن کین دل زارم شکیبا بود یک چندی
پریشانی زلفش آمد و زد راه خرسندی
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1974
به یمن سایه چتر فلک سای خداوندی
خراسان غیرت چین شد ز ترکان سمرقندی
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 930
سحر با باد میگفتم حدیث آرزومندی
خطاب آمد که «واثق شو، به الطاف خداوندی»
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 440
اگر بیمن خوشی یارا به صد دامم چه میبندی
وگر ما را همیخواهی چرا تندی نمیخندی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2554
تو با این لطف دلبندی چرا با ما نپیوندی
نقاب از بهر آن باشد که روی زشت بربندی
سعدیمواعظمفرداتشمارهٔ 73

