غزل شمارهٔ 66
شاعر: سعدی
Toggle stanza 1هر کسی را نتوان گفت که صاحبنظر است
11
هر کسی را نتوان گفت که صاحبنظر است
عشقبازی دگر و نفسپرستی دگر است
22
نه هر آن چشم که بینند سیاه است و سپید
یا سپیدی ز سیاهی بشناسد بصر است
33
هر که در آتش عشقش نبود طاقت سوز
گو به نزدیک مرو کآفت پروانه پر است
44
گر من از دوست بنالم نفسم صادق نیست
خبر از دوست ندارد که ز خود باخبر است
55
آدمی صورت اگر دفع کند شهوت نفس
آدمی خوی شود ور نه همان جانور است
66
شربت از دست دلارام چه شیرین و چه تلخ
بده ای دوست که مستسقی از آن تشنهتر است
77
من خود از عشق لبت فهم سخن مینکنم
هرچ از آن تلخترم گر تو بگویی شکر است
88
ور به تیغم بزنی با تو مرا خصمی نیست
خصم آنم که میان من و تیغت سپر است
99
من از این بند نخواهم به در آمد همه عمر
بند پایی که به دست تو بود تاج سر است
1010
دست سعدی به جفا نگسلد از دامن دوست
ترک لؤلؤ نتوان گفت که دریا خطر است
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
باز روی تو خون آلوده و جعد تو تر است
زلف مشکین ترا باد صبا جلوه گر است
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1982
در شب هجر که از روز قیامت بتر است
مردم دیده من غرقه به خون جگر است
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 216
دوری منزلم از بسکه ندامت اثر است
سودن دست ز پا یک دو قدم پیشتر است
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 472
این نه قصر است همانا که بهشت دگر است
که گشاده به رخ اهل صفا هشت دراست
جامیدیوان اشعارقصایدشمارهٔ 5 - قصیده اخری
دودم از سینه که گرد آمده بالای سر است
قدسیان را شده از ناوک آهم سپر است
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 118
ناله ام پرورش آموز نهال اثر است
ور به دارت بنمایم که سراپا ثمر است
عرفیغزلیاتغزل شمارهٔ 50
بر گذر ای دل غافل که جهان برگذر است
که همه کار جهان رنج دل و دردسر است
عطاردیوان اشعارقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 9

