غزل شمارهٔ 111
شاعر: سعدی
Toggle stanza 1مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست
11
مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست
یا شب و روز به جز فکر توام کاری هست
22
به کمند سر زلفت نه من افتادم و بس
که به هر حلقهٔ موییت گرفتاری هست
33
گر بگویم که مرا با تو سر و کاری نیست
در و دیوار گواهی بدهد کاری هست
44
هر که عیبم کند از عشق و ملامت گوید
تا ندیده است تو را، بر مَنَش انکاری هست
55
صبر بر جور رقیبت چه کنم گر نکنم؟
همه دانند که در صحبت گل، خاری هست
66
نه منِ خامْطَمَع، عشق تو میورزم و بس
که چو منْ سوخته در خیل تو بسیاری هست
77
باد، خاکی ز مُقامِ تو بیاوَرْد و بِبُرد
آب هر طِیب که در کلبهٔ عطاری هست
88
من چِه در پای تو ریزم، که پسندِ تو بُوَد؟
جان و سر را نتوان گفت که مقداری هست
99
من از این دَلقِ مُرَقَّع به دَرآیم روزی
تا همه خلق بِدانَنْد که زُنّاری هست
1010
همه را هست همین داغِ مُحبّت، که مراست
که نه مستم من و در دورِ تو هُشیاری هست
1111
عشقِ سعدی نه حدیثی است که پِنهان مانَد
داستانی است که بر هر سرِ بازاری هست
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ادب اظهارم و با وصل توامکاری هست
عرض آغوش ندارم دل افگاریهست
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 700
تا ز جنس تب وتاب نفس آثاری هست
عشق را با دل سودازدهامکاری هست
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 701
عشق را با دل صد پاره من کاری هست
در دل غنچه من خرده اسراری هست
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1581
می حرام است در آن بزم که هشیاری هست
خواب تلخ است در آن خانه که بیماری هست
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1582
مژدگانی که جنون را به سرم کاری هست
درد را با دل سودا زده ام کاری هست
عرفیغزلیاتغزل شمارهٔ 128
من نگویم که درین شهر ستمکاری هست
همه دانند که ما را به تو بازاری هست
عرفیغزلیاتغزل شمارهٔ 129

