غزل شمارهٔ 351
شاعر: سعدی
Toggle stanza 1نشسته بودم و خاطر به خویشتن مشغول
11
نشسته بودم و خاطر به خویشتن مشغول
در سرای به همکرده از خُروج و دُخول
22
شب دراز، دو چشمم بر آستانِ امید
که بامداد در حجره میزند مَأمول
33
خمار در سر و دستش به خون هشیاران
خضیب و نرگس مستش به جادویی، مَکحول
44
بیار ساقی و همسایه گو دو چشم ببند
که من دو گوش بیاکندم از حدیث عَذول
55
چنان تصور معشوق در خیال من است
که دیگرم متصور نمیشود مَعقول
66
حدیث عقل در ایّام پادشاهیِ عشق
چنان شدهست که فرمانِ عاملِ مَعزول
77
شکایت از تو ندارم که شُکر باید کرد
گرفته خانهٔ درویش پادشه به نُزول
88
بر آن سِماط که منظور، میزبان باشد
شکمپرست کند التفات بر مَأکول
99
به دوستی که ز دست تو ضربت شمشیر
چنان موافق طبع آیدم که ضرب اُصول
1010
مرا به عاشقی و دوست را به معشوقی
چه نسبت است؟ بگویید قاتل و مقتول
1111
مرا به گوش تو باید حکایت از لب خویش
دریغ باشد پیغام ما به دست رسول
1212
درون خاطر سعدی مَجال غیر تو نیست
چو خوش بوَد به تو از هر که در جهان مشغول
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
بیا که فصل بهار است و محتسب معزول
معاشران به فراغت به کار خود مشغول
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 216
اگر به کویِ تو باشد مرا مَجالِ وصول
رَسَد به دولتِ وصلِ تو کارِ من به اصول
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 306
جدا ز دولت وصلش به گریه ام مشغول
به سبحه است سر و کار عامل معزول
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5258
نخست عشق به میخانه کرد نزول
به گرد مدرسه گردیدنست نامعقول
نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 405
کتاب خوانده شد و، شبههای نشد مغفول
به هیچ مسئله خاطر نمیشود مشغول
نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 406
من ایستادهام اینک به خدمتت مشغول
مرا از آن چه که خدمت قبول یا نه قبول
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 350

