غزل شمارهٔ 350
شاعر: سعدی
Toggle stanza 1من ایستادهام اینک به خدمتت مشغول
11
من ایستادهام اینک به خدمتت مشغول
مرا از آن چه که خدمت قبول یا نه قبول
22
نه دست با تو درآویختن، نه پای گریز
نه احتمال فراق و نه اختیار وصول
33
کمند عشق نه بس بود زلف مفتولت
که روی نیز بکردی ز دوستان مفتول
44
من آنم ار تو نه آنی که بودی اندر عهد
به دوستی که نکردم ز دوستیت عدول
55
ملامتت نکنم گر چه بیوفا یاری
هزار جان عزیزت فدای طبع ملول
66
مرا گناه خود است ار ملامت تو برم
که عشق بار گران بود و من ظلوم جهول
77
گر آن چه بر سر من میرود ز دست فراق
علی التمام فروخوانم الحدیث یطول
88
ز دست گریه کتابت نمیتوانم کرد
که مینویسم و در حال میشود مغسول
99
من از کجا و نصیحتکنان بیهدهگوی
حکیم را نرسد کدخدایی بهلول
1010
طریق عشق به گفتن نمیتوان آموخت
مگر کسی که بود در طبیعتش مجبول
1111
اسیر بند غمت را به لطف خویش بخوان
که گر به قهر برانی کجا شود مغلول؟
1212
نه زور بازوی سعدی که دست قوت شیر
سپر بیفکند از تیغ غمزه مسلول
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
بیا که فصل بهار است و محتسب معزول
معاشران به فراغت به کار خود مشغول
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 216
اگر به کویِ تو باشد مرا مَجالِ وصول
رَسَد به دولتِ وصلِ تو کارِ من به اصول
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 306
جدا ز دولت وصلش به گریه ام مشغول
به سبحه است سر و کار عامل معزول
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5258
نخست عشق به میخانه کرد نزول
به گرد مدرسه گردیدنست نامعقول
نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 405
کتاب خوانده شد و، شبههای نشد مغفول
به هیچ مسئله خاطر نمیشود مشغول
نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 406
نشسته بودم و خاطر به خویشتن مشغول
در سرای به همکرده از خُروج و دُخول
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 351

