غزل شمارهٔ 385
شاعر: سعدی
Toggle stanza 1یک امشبی که در آغوش شاهد شکرم
11
یک امشبی که در آغوش شاهد شکرم
گرم چو عود بر آتش نهند غم نخورم
22
چو التماس برآمد هلاک باکی نیست
کجاست تیر بلا گو بیا که من سپرم
33
ببند یک نفس ای آسمان دریچهٔ صبح
بر آفتاب که امشب خوش است با قمرم
44
ندانم این شب قدر است یا ستارهٔ روز
تویی برابر من یا خیال در نظرم؟
55
خوشا هوای گلستان و خواب در بستان
اگر نبودی تشویش بلبل سحرم
66
بدین دو دیده که امشب تو را همیبینم
دریغ باشد فردا که دیگری نگرم
77
روان تشنه برآساید از وجود فرات
مرا فرات ز سر برگذشت و تشنهترم
88
چو میندیدمت از شوق بیخبر بودم
کنون که با تو نشستم ز ذوق بیخبرم
99
سخن بگوی که بیگانه پیش ما کس نیست
به غیر شمع و همین ساعتش زبان ببرم
1010
میان ما به جز این پیرهن نخواهد بود
و گر حجاب شود تا به دامنش بدرم
1111
مگوی سعدی از این درد جان نخواهد برد
بگو کجا برم آن جان که از غمت ببرم
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
سفید شد چو درخت شکوفه دار سرم
وز این درخت همین میوه غم است برم
جامیدیوان اشعارقصایدشمارهٔ 17
تو همچو صبحی و من شمعِ خلوتِ سَحَرم
تبسمی کن و جان بین که چون همیسِپرَم
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 330
نظر همی کنم ار چند مختصر نظرم
به چشم مختصر اندر نهاد مختصرم
سناییدیوان اشعارقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 112 - در نکوهش و ابراز نارضایی از خود
درین سفر که توکل شده است راهبرم
یکی است نسبت زنار و توشه با کمرم
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5725
نرفت تا تو برفتی خیالت از نظرم
برفت در همه عالم به بی دلی خبرم
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 384
مرا به صورت شاهد نظر حلال بود
که هرچه مینگرم شاهدست در نظرم
سعدیدیوان اشعارقطعاتقطعه شمارهٔ 13

