غزل شمارهٔ 202
شاعر: سعدی
Toggle stanza 1جنگ از طرف دوست دلآزار نباشد
11
جنگ از طرف دوست دلآزار نباشد
یاری که تحمل نکند یار نباشد
22
گر بانگ برآید که سری در قدمی رفت
«بسیار» مگویید که بسیار نباشد
33
آن بار که گردون نکشد یار سبکروح
گر بر دل عشاق نهد بار نباشد
44
تا رنج تحمل نکنی، گنج نبینی
تا شب نرود، صبح پدیدار نباشد
55
آهنگِ درازِ شبِ رنجوری مشتاق
با آن نتوان گفت که بیدار نباشد
66
از دیدهٔ من پرس که خوابِ شبِ مستی
چون خاستن و خفتن بیمار نباشد
77
گر دست به شمشیر بری، عشق همان است
کآن جا که ارادت بود، انکار نباشد
88
از من مشنو دوستی گل مگر آنگاه
کهام پایِ برهنه خبر از خار نباشد
99
مرغان قفس را المی باشد و شوقی
کآن مرغ نداند که گرفتار نباشد
1010
دل، آینهٔ صورت غیب است ولیکن
شرط است که بر آینه، زنگار نباشد
1111
سعدی حیوان را که سر از خواب گران شد
در بند نسیم خوش اسحار نباشد
1212
آن را که بصارت نبود یوسف صدیق
جایی بفروشد که خریدار نباشد
زمین

