غزل شمارهٔ 63
Toggle stanza 1از هرچه میرود، سخنِ دوست خوشتر است
11
از هرچه میرود، سخنِ دوست خوشتر است
پیغام آشنا، نفَسِ روحپرور است
22
هرگز وجودِ حاضرِ غایب شنیدهای؟
من در میان جمع و دلم جای دیگر است
33
شاهد که در میان نبُوَد، شمع گو: «بمیر»
چون هست، اگر چراغ نباشد منوّر است
44
اَبنای روزگار به صحرا روند و باغ
صحرا و باغِ زندهدلان، کویِ دلبر است
55
جان میروم که در قدم اندازمش ز شوق
درماندهام هنوز که نُزلی محقّر است
66
کاش آن بهخشمرفتهٔ ما آشتیکنان
بازآمدی، که دیدهٔ مشتاق بر در است
77
جانا، دلم چو عود بر آتش بسوختی
وین دَم که میزنم ز غمت، دودِ مِجمَر است
88
شبهای بی توام، شبِ گور است در خیال
ور بی تو بامداد کنم، روزِ محشر است
99
گیسوت عنبرینهٔ گردن تمام بود
معشوقِ خوبروی چه محتاجِ زیور است؟
1010
سعدی! خیالِ بیهُده بستی، امیدِ وصل
هجرت بکُشت و وصل، هنوزت مصوّر است
1111
زنهار از این امیدِ درازت که در دل است!
هیهات از این خیالِ مُحالت که در سر است!
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
منشور دولتی که ز عشقم میسر است
طغرایش آن خطی ست که بر دور ساغر است
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 127
امشب ز شغل شاعریم حال دیگر است
همچون ردیف قافیه پیشم مکرر است
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 36
آن شاخ گل که تازه بر و سایه پرور است
بر آفتاب سنبل او سایه گستر است
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 37
تا آن ذقن ز خط شده گوی معنبر است
زان عنبرین شمامه مشامم معطر است
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 38
باغِ مرا چه حاجتِ سرو و صنوبر است؟
شمشادِ خانهپرورِ ما از که کمتر است؟
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 39
آن باغ داغ پررر آذر طبیعتم
کش برگ و بر ز اخگر و طیرش سمندر است
عرفیقطعاتشمارهٔ 4 - سخن در وصف خویشتن
پرسیدم از بلند نگاهی حیات چیست
گفتا مئی که تلخ تر او نکوتر است
علامہ اقبالپیام مشرقافکاربخش 32 - زندگی

