غزل شمارهٔ 606
شاعر: سعدی
Toggle stanza 1کس نگذشت در دلم تا تو به خاطر منی
11
کس نگذشت در دلم تا تو به خاطر منی
یک نفس از درون من خیمه به در نمیزنی
22
مهرگیاهِ عهد من تازهتر است هر زمان
ور تو درخت دوستی از بن و بیخ برکنی
33
کس نستاندم به هیچ ار تو برانی از درم
مقبل هر دو عالمم گر تو قبول میکنی
44
چون تو بدیعصورتی بیسبب کدورتی
عهد وفای دوستان حیف بود که بشکنی
55
صبر به طاقت آمد از بارِ کشیدن غمت
چند مقاومت کند حبه و سنگ صد منی؟
66
از همه کس رمیدهام با تو درآرمیدهام
جمع نمیشود دگر هر چه تو میپراکنی
77
ای دل اگر فراق او وآتش اشتیاق او
در تو اثر نمیکند تو نه دلی که آهنی
88
هم به در تو آمدم از تو که خصم و حاکمی
چارهٔ پایبستگان نیست به جز فروتنی
99
سعدی اگر جزع کنی ور نکنی چه فایده؟
سخت کمان چه غم خورد گر تو ضعیفجوشنی؟
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ای ز غبار خنگ تو یافته دیده روشنی
چند به شوخی و خوشی گِرد هلاک من تنی
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1832
آنک بخورد دم به دم سنگ جفای صدمنی
غم نخورد از آنک تو روی بر او ترش کنی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2495
یا سندا لحاظه عاقلتی و مسکنی
یا ملکا جواره مکتنفی و مؤمنی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3230

