غزل شمارهٔ 607
شاعر: سعدی
Toggle stanza 1من چرا دل به تو دادم که دلم میشکنی
11
من چرا دل به تو دادم که دلم میشکنی
یا چه کردم که نگه باز به من مینکنی
22
دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست
تا ندانند حریفان که تو منظور منی
33
دیگران چون بروند از نظر از دل بروند
تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی
44
تو همایی و من خسته بیچاره گدای
پادشاهی کنم ار سایه به من برفکنی
55
بنده وارت به سلام آیم و خدمت بکنم
ور جوابم ندهی میرسدت کبر و منی
66
مرد راضیست که در پای تو افتد چون گوی
تا بدان ساعد سیمینْشْ به چوگان بزنی
77
مست بی خویشتن از خمر ظلوم است و جهول
مستی از عشق نکو باشد و بی خویشتنی
88
تو بدین نعت و صفت گر بخرامی در باغ
باغبان بیند و گوید که تو سرو چمنی
99
من بر از شاخ امیدت نتوانم خوردن
غالب الظن و یقینم که تو بیخم بکنی
1010
خوان درویش به شیرینی و چربی بخورند
سعدیا چرب زبانی کن و شیرین سخنی
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
آخر ای سرو خرامان ز کدامین چمنی
که ز سر تا قدم آشوب دل و جان منی
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 961
به شکرخنده بتا نرخ شکر میشکنی
چه زند پیش عقیق تو عقیق یمنی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2884
دل نبندند عزیزان جهان در وطنی
که به یوسف ندهد وقت سفر پیرهنی
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6829
در همه شهر خبر شد که تو معشوق منی
این همه دوری و پرهیز و تکبر چه کنی
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 825
یکی از صاحبدلان، زورآزمایی را دید به هم برآمده و کف بر دماغ انداخته.
گفت: این را چه حالت است؟
سعدیگلستانباب دوم در اخلاق درویشانحکایتِ شمارهٔ 42

