غزل شمارهٔ 112
شاعر: سعدی
Toggle stanza 1زهی رفیق که با چون تو سروبالایی است
11
زهی رفیق که با چون تو سروبالایی است
که از خدای بر او نعمتی و آلایی است
22
هر آن که با تو دمی یافته است در همه عمر
نیافته است اگرش بعد از آن تمنایی است
33
هر آن که رای تو معلوم کرد و دیگر بار
برای خود نفسی میزند نه بسرایی است
44
نه عاشق است که هر ساعتش نظر به کسی
نه عارف است که هر روز خاطرش جایی است
55
مرا و یاد تو بگذار و کنج تنهایی
که هر که با تو به خلوت بود نه تنهایی است
66
به اختیار شکیبایی از تو نتوان بود
به اضطرار توان بود اگر شکیبایی است
77
نظر به روی تو هر بامداد نوروزی است
شب فراق تو هر شب که هست یلدایی است
88
خلاص بخش خدایا همه اسیران را
مگر کسی که اسیر کمند زیبایی است
99
حکیم بین که برآورد سر به شیدایی
حکیم را که دل از دست رفت شیدایی است
1010
ولیک عذر توان گفت پای سعدی را
در این لَجَم چو فرو شد نه اولین پایی است
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
خوشم به درد که در پرده شکیبایی است
بدم به داغ که آیینه دار رسوایی است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1776
بلای مردم آزاده، لاف یکتایی است
اگر به سرو شکستی رسد ز رعنایی است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1777
در آن مقام که حیرت دلیل دانایی است
نفس شمرده زدن نیز بادپیمایی است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1778
مرو به بادیه گردی که زرق و شیدایی است
برهنگی مطلب که آن لباس رعنایی است
عرفیغزلیاتغزل شمارهٔ 110

