غزل شمارهٔ 265
شاعر: سعدی
Toggle stanza 1هر که را باغچهای هست به بستان نرود
11
هر که را باغچهای هست به بستان نرود
هر که مجموع نشستهست پریشان نرود
22
آن که در دامنش آویخته باشد خاری
هرگزش گوشهٔ خاطر به گلستان نرود
33
سفر قبله دراز است و مجاور با دوست
روی در قبلهٔ معنی به بیابان نرود
44
گر بیارند کلیدِ همه درهای بهشت
جانِ عاشق به تماشاگه رضوان نرود
55
گر سرت مست کند بوی حقیقت روزی
اندرونت به گل و لاله و ریحان نرود
66
هر که دانست که منزلگه معشوق کجاست
مدّعی باشد اگر بر سرِ پیکان نرود
77
صفتِ عاشقِ صادق به درستی آن است
که گَرَش سر برود از سر پیمان نرود
88
به نصیحتْگرِ دلشیفته میباید گفت
برو ای خواجه که این درد به درمان نرود
99
به ملامت نبرند از دلِ ما صورتِ عشق
نقش بر سنگ نبشتهست به طوفان نرود
1010
عشق را عقل نمیخواست که بیند لیکن
هیچ عیّار نباشد که به زندان نرود
1111
سعدیا گر همه شب شرح غمش خواهی گفت
شب به پایان رَوَد و شرح به پایان نرود
زمین

