غزل شمارهٔ 200
شاعر: سعدی
Toggle stanza 1چه کسی؟ که هیچ کس را به تو بر نظر نباشد
11
چه کسی؟ که هیچ کس را به تو بر نظر نباشد
که نه در تو باز ماند مگرش بصر نباشد
22
نه طریق دوستان است و نه شرط مهربانی
که ز دوستی بمیریم و تو را خبر نباشد
33
مکن ار چه میتوانی که ز خدمتم برانی
نزنند سائلی را که دری دگر نباشد
44
به رهت نشسته بودم که نظر کنی به حالم
نکنی که چشم مستت ز خمار بَر نباشد
55
همه شب در این حدیثم که خنک تنی که دارد
مژهای به خواب و بختی که به خواب در نباشد
66
چه خوش است مرغ وحشی که جفای کس نبیند
من و مرغ خانگی را بکشند و پَر نباشد
77
نه من آن گناه دارم که بترسم از عقوبت
نظری که سر نبازی ز سر نظر نباشد
88
قمری که دوست داری همه روز دل بر آن نه
که شبیت خون بریزد که در او قمر نباشد
99
چه وجود نقش دیوار و چه آدمی؟ که با او
سخنی ز عشق گویند و در او اثر نباشد
1010
شب و روز رفت باید قدم روندگان را
چو به مأمنی رسیدی دگرت سفر نباشد
1111
عجب است پیش بعضی که تَر است شعر سعدی
ورق درخت طوبیست چگونه تر نباشد؟
زمین

