غزل شمارهٔ 384
شاعر: سعدی
Toggle stanza 1نرفت تا تو برفتی خیالت از نظرم
11
نرفت تا تو برفتی خیالت از نظرم
برفت در همه عالم به بی دلی خبرم
22
نه بخت و دولت آنم که با تو بنشینم
نه صبر و طاقت آنم که از تو درگذرم
33
من از تو روی نخواهم به دیگری آورد
که زشت باشد هر روز قبله دگرم
44
بلای عشق تو بر من چنان اثر کردهست
که پند عالم و عابد نمیکند اثرم
55
قیامتم که به دیوان حشر پیش آرند
میان آن همه تشویش در تو مینگرم
66
به جان دوست که چون دوست در برم باشد
هزار دشمن اگر بر سرند غم نخورم
77
نشان پیکر خوبت نمیتوانم داد
که در تأمل او خیره میشود بصرم
88
تو نیز اگر نشناسی مرا عجب نبود
که هر چه در نظر آید از آن ضعیفترم
99
به جان و سر که نگردانم از وصال تو روی
و گر هزار ملامت رسد به جان و سرم
1010
مرا مگوی که سعدی چرا پریشانی
خیال روی تو بر میکند به یک دگرم
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
سفید شد چو درخت شکوفه دار سرم
وز این درخت همین میوه غم است برم
جامیدیوان اشعارقصایدشمارهٔ 17
تو همچو صبحی و من شمعِ خلوتِ سَحَرم
تبسمی کن و جان بین که چون همیسِپرَم
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 330
نظر همی کنم ار چند مختصر نظرم
به چشم مختصر اندر نهاد مختصرم
سناییدیوان اشعارقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 112 - در نکوهش و ابراز نارضایی از خود
درین سفر که توکل شده است راهبرم
یکی است نسبت زنار و توشه با کمرم
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5725
یک امشبی که در آغوش شاهد شکرم
گرم چو عود بر آتش نهند غم نخورم
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 385
مرا به صورت شاهد نظر حلال بود
که هرچه مینگرم شاهدست در نظرم
سعدیدیوان اشعارقطعاتقطعه شمارهٔ 13

