غزل شمارهٔ 81
شاعر: سعدی
Toggle stanza 1چه روی است آن که پیش کاروان است
11
چه روی است آن که پیش کاروان است
مگر شمعی به دست ساروان است
22
سلیمان است گویی در عماری
که بر باد صبا تختش روان است
33
جمال ماهپیکر بر بلندی
بدان مانَد که ماه آسمان است
44
بهشتیصورتی در جوف محمل
چو برجی کآفتابش در میان است
55
خداوندان عقل این طرفه بینند
که خورشیدی به زیر سایبان است
66
چو نیلوفر در آب و مهر در میغ
پریرخ در نقاب پرنیان است
77
ز روی کار من برقع برانداخت
به یک بار آن که در برقع نهان است
88
شتر پیشی گرفت از من به رفتار
که بر من بیش از او بار گران است
99
زهی اندک وفای سستپیمان
که آن سنگیندل نامهربان است
1010
تو را گر دوستی با ما همین بود
وفای ما و عهد ما همان است
1111
بدار ای ساربان آخر زمانی
که عهد وصل را آخرزمان است
1212
وفا کردیم و با ما غدر کردند
برو سعدی که این پاداش آن است
1313
ندانستی که در پایان پیری
نه وقت پنجه کردن با جوان است
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
جهانی جان چو پروانه از آن است
که آن ترسا بچه شمع جهان است
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 85
همه عالم خروش و جوش از آن است
که معشوقی چنین پیدا، نهان است
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 86
رهی کان ره نهان اندر نهان است
چو پیدا شد عیان اندر عیان است
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 87
غم پنهان که بی گفتن عیان است
چو آید بر زبان یک داستان است
علامہ اقبالارمغان حجازحضور رسالتبخش 6 - غم پنهان که بی گفتن عیان است
دگرگون کشور هندوستان است
دگرگون آن زمین و آسمان است
علامہ اقبالارمغان حجازحضور حقبخش 9 - دگرگون کشور هندوستان است
دل من رازدان جسم و جان است
نپنداری اجل بر من گران است
علامہ اقبالپیام مشرقلالهٔ طوررباعی شمارهٔ 112
عجم از نغمه ام آتش بجان است
صدای من درای کاروان است
علامہ اقبالپیام مشرقلالهٔ طوررباعی شمارهٔ 141

