غزل شمارهٔ 1073

شاعر: رومی

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

قافیہ: ار

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 38

صنف: غزل

انگریزی ترجمہ: آربری
Toggle stanza 1
خوی بد دارم ملولم تو مرا معذور دار
1
خوی بد دارم ملولم تو مرا معذور دار
خوی من کی خوش شود بی‌روی خوبت ای نگار

I have a bad habit; I am weary; pray excuse me. How shall my habit become seemly without your fair face, my beauty?

2
بی‌تو هستم چون زمستان خلق از من در عذاب
با تو هستم چون گلستان خوی من خوی بهار

Without you I am like winter, people are tormented because of me; with you I am as a rosebower, my habit is the habit of spring.

3
بی‌تو بی‌عقلم ملولم هر چه گویم کژ بود
من خجل از عقل و عقل از نور رویت شرمسار

Without you I lack reason, I am weary, everything I say is crooked, I am ashamed of reason and reason is shamefast at the light of your face.

4
آب بد را چیست درمان‌؟ باز در جیحون شدن
خوی بد را چیست درمان‌؟ بازدیدن روی یار

What is the remedy for bad water? To return to the river. What is the remedy for bad habits? To see the beloved’s face again.

5
آب جان محبوس می‌بینم در این گرداب تن
خاک را بر می‌کنم تا ره کنم سوی بحار

I see the water of the soul imprisoned in this whirlpool of the body; I dig out the earth to make a way to the sea.

6
شربتی داری که پنهانی به نومیدان دهی
تا فغان بر ناورد از حسرتش اومیدوار

You have a potion which you give the despairing, secretly, lest the hopeful, grieving for it, should utter lamentation.

7
چشم خود ای دل ز دلبر تا توانی برمگیر
گر ز تو گیرد کناره ور تو را گیرد کنار

O heart, so much as you are able do not withhold your eye from the Beloved, whether He withdraws from you or draws you into His bosom.

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

با همه بی‌دست و پایی اندکی همت‌گمار

آسمان می‌بالد اینجا کودک دامن سوار

بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1662

تا کنم از هر بن مو رنگ هستی آشکار

جام می‌خواهم در این میخانه یک طاووس‌دار

بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1663

جسم غافل را به اندوه رم فرصت چه‌کار

کاروان هر سو رود بر خویش می‌بالد غبار

بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1664

چشم تعظیم از گران‌جانان این محفل مدار

کوفتن‌ گردد عصا، کز سنگ برخیزد شرار

بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1665

این مقام خوش که می بخشد نسیم وصل یار

خیر دار حل فیها خیر ارباب الدیار

جامیدیوان اشعارقصایدشمارهٔ 10

عید شد و اندر کنار و بوسه با هم هر دو یار

یار ما ناداده بوسه می کند از ما کنار

جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 169

شد مه عید از شفق چون جام زر باز آشکار

یعنی از آب شفق گون جام زر خالی مدار

جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 437

گل خوش است و عید خوش وز هر دو خوشتر وصل یار

خاصه بعد از محنت هجران و درد انتظار

جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 439

تا بدین غایت که رفت از من نیامد هیچ کار

راستی باید به بازی صرف کردم روزگار

سعدیمواعظغزلیاتغزل شمارهٔ 32

مردمان یک چند از تقوا و دین راندند کار

زین پس اندر عهد ما نه پود ماندست و نه تار

سناییدیوان اشعارقصاید و قطعاتشمارهٔ 100

آڈیو

صداکار منتخب کریں

0:000:00

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

آڈیو کا ماخذ: گنجور