غزل شمارهٔ 1715
Toggle stanza 1هر کی بمیرد شود دشمن او دوستکام
11
هر کی بمیرد شود دشمن او دوستکام
دشمنم از مرگ من کور شود والسلام
22
آن شکرستان مرا می کشد اندر شکر
ای که چنین مرگ را جان و دل من غلام
33
در غلط افکندهست نام و نشان خلق را
عمر شکربسته را مرگ نهادند نام
44
از جهت این رسول گفت که الفقر کنز
فقر کند نام گنج تا غلط افتند عام
55
وحی در ایشان بود گنج به ویران بود
تا که زر پخته را ره نبرد هیچ خام
66
گفتم ای جان ببین زین دلم سست تنگ
گفت که زین پس ز جهل وامکش از پس لگام
77
تا که سرانجام تو گردد بر کام تو
توسن خنگ فلک باشد زیر تو رام
88
گر تو بدانی که مرگ دارد صد باغ و برگ
هست حیات ابد جوییش از جان مدام
99
خامش کن لب ببند بیدهنی خای قند
نیست شو از خود که تا هست شوی زو تمام
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
شمع بخواهد نشست بازنشین ای غلام
روی تو دیدن به صبح روز نماید تمام
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 360
ماه چنین کس ندید خوشسخن و کشخرام
ماه مبارکطلوع سرو قیامتقیام
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 361
چند روی بیخبر آخر بنگر به بام
بام چه باشد بگو بر فلک سبزفام
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1714
امشب جان را ببر از تن چاکر تمام
تا نبود در جهان بیش مرا نقش و نام
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1716

