غزل شمارهٔ 1714
Toggle stanza 1چند روی بیخبر آخر بنگر به بام
11
چند روی بیخبر آخر بنگر به بام
بام چه باشد بگو بر فلک سبزفام
22
تا قمری همچو جان جلوه شود ناگهان
صد مه و صد آفتاب چهره او را غلام
33
از هوس عشق او چرخ زند نه فلک
وز می او جان و دل نوش کند جام جام
44
چون به تجلی بتافت جانب جانها شتافت
باده جان شد مباح خوردن و خفتن حرام
55
گفت جهان سلیم چیست خبر ای نسیم
گفت ندارم ز بیم جز نفسی والسلام
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
شمع بخواهد نشست بازنشین ای غلام
روی تو دیدن به صبح روز نماید تمام
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 360
ماه چنین کس ندید خوشسخن و کشخرام
ماه مبارکطلوع سرو قیامتقیام
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 361
هر کی بمیرد شود دشمن او دوستکام
دشمنم از مرگ من کور شود والسلام
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1715
امشب جان را ببر از تن چاکر تمام
تا نبود در جهان بیش مرا نقش و نام
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1716

