غزل شمارهٔ 1716
Toggle stanza 1امشب جان را ببر از تن چاکر تمام
11
امشب جان را ببر از تن چاکر تمام
تا نبود در جهان بیش مرا نقش و نام
22
این دم مست توام رطل دگر دردهم
تا بشوم محو تو از دو جهان والسلام
33
چون ز تو فانی شدم و آنچ تو دانی شدم
گیرم جام عدم می کشمش جام جام
44
جان چو فروزد ز تو شمع بروزد ز تو
گر بنسوزد ز تو جمله بود خام خام
55
این نفسم دم به دم درده باده عدم
چون به عدم درشدم خانه ندانم ز بام
66
چون عدمت می فزود جان کندت صد سجود
ای که هزاران وجود مر عدمت را غلام
77
باده دهم طاس طاس ده ز وجودم خلاص
باده شد انعام خاص عقل شد انعام عام
88
موج برآر از عدم تا برباید مرا
بر لب دریا به ترس چند روم گام گام
99
دام شهم شمس دین صید به تبریز کرد
من چو به دام اندرم نیست مرا ترس دام
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
شمع بخواهد نشست بازنشین ای غلام
روی تو دیدن به صبح روز نماید تمام
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 360
ماه چنین کس ندید خوشسخن و کشخرام
ماه مبارکطلوع سرو قیامتقیام
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 361
چند روی بیخبر آخر بنگر به بام
بام چه باشد بگو بر فلک سبزفام
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1714
هر کی بمیرد شود دشمن او دوستکام
دشمنم از مرگ من کور شود والسلام
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1715

