غزل شمارهٔ 2935
Toggle stanza 1گرچه به زیر دلقی شاهی و کیقبادی
11
گرچه به زیر دلقی شاهی و کیقبادی
ورچه ز چشم دوری در جان و سینه یادی
22
گرچه به نقش پستی بر آسمان شدستی
قندیل آسمانی نه چرخ را عمادی
33
بستی تو هست ما را بر نیستی مطلق
بستی مراد ما را بر شرط بیمرادی
44
تا هیچ سست پایی در کوی تو نیاید
پیش تو شیر آید شیری و شیرزادی
55
سر را نهد به بیرون بیسر بر تو آید
تا بشنود ز گردون بیگوش یا عبادی
66
یک ماهه راه را تو بگذر برو به روزی
زیرا که چون سلیمان بر بارگیر بادی
77
دینار و زر چه باشد انبار جان بیاور
جان ده درم رها کن گر عاشق جوادی
88
حاجت نیاید ای جان در راه تو قلاوز
چون نور و ماهتاب است این مهتدی و هادی
99
مه نور و تاب خود را از جا به جا کشاند
چون اشتر عرب را از جا به جای حادی
1010
از صد هزار توبه بشناخت جان مجنون
چون بوی گور لیلی برداشت در منادی
1111
چون مه پی فزایش غمگین مشو ز کاهش
زیرا ز بعد کاهش چون مه در ازدیادی
1212
هر لحظه دسته دسته ریحان به پیشت آید
رسته ز دست رنجت وز خوب اعتقادی
1313
تشنیع بر سلیمان آری که گم شدم من
گم شو چو هدهد ار تو دربند افتقادی
1414
یا صاحبی هذا دیباجه الرشاد
الصبح قد تجلی حولوا عن الرقاد
1515
الشمس قد تلالا من غیر احتجاب
و النصر قد توالی من غیر اجتهاد
1616
الروح فی المطار و الکأس فی الدوار
و الهم فی الفرار و السکر فی امتداد
زمین

