غزل شمارهٔ 2934
Toggle stanza 1گفتی شکار گیرم رفتی شکار گشتی
11
گفتی شکار گیرم رفتی شکار گشتی
گفتی قرار یابم خود بیقرار گشتی
22
خضرت چرا نخوانم کآب حیات خوردی
پیشت چرا نمیرم چون یار یار گشتی
33
گردت چرا نگردم چون خانه خدایی
پایت چرا نبوسم چون پایدار گشتی
44
جامت چرا ننوشم چون ساقی وجودی
نقلت چرا نچینیم چون قندبار گشتی
55
فاروق چون نباشی چون از فراق رستی
صدیق چون نباشی چون یار غار گشتی
66
اکنون تو شهریاری کو را غلام گشتی
اکنون شگرف و زفتی کز غم نزار گشتی
77
هم گلشنش بدیدی صد گونه گل بچیدی
هم سنبلش بسودی هم لاله زار گشتی
88
ای چشمش الله الله خود خفته میزدی ره
اکنون نعوذبالله چون پرخمار گشتی
99
آنگه فقیر بودی بس خرقهها ربودی
پس وای بر فقیران چون ذوالفقار گشتی
1010
هین بیخ مرگ برکن زیرا که نفخ صوری
گردن بزن خزان را چون نوبهار گشتی
1111
از رستخیز ایمن چون رستخیز نقدی
هم از حساب رستی چون بیشمار گشتی
1212
از نان شدی تو فارغ چون ماهیان دریا
وز آب فارغی هم چون سوسمار گشتی
1313
ای جان چون فرشته از نور حق سرشته
هم ز اختیار رسته نک اختیار گشتی
1414
از کام نفس حسی روزی دو سه بریدی
هم دوست کامی اکنون هم کامیار گشتی
1515
غم را شکار بودی بیکردگار بودی
چون گِرد کار گشتی با کردگار گشتی
1616
گر خون خلق ریزی ور با فلک ستیزی
عذرت عذار خواهد چون گلعذار گشتی
1717
نازت رسد ازیرا زیبا و نازنینی
کبرت رسدهمی زان چون از کبار گشتی
1818
باش از در معانی در حلقه خموشان
در گوشها اگر چه چون گوشوار گشتی

