غزل شمارهٔ 1863
Toggle stanza 1ای سنجق نصرالله وی مشعله یاسین
11
ای سنجق نصرالله وی مشعله یاسین
یا رب چه سبک روحی بر چشم و سرم بنشین
22
ای تاج هنرمندی معراج خردمندی
تعریف چه میباید چون جمله توی تعیین
33
هر ذره که می جنبد هر برگ که می خنبد
بی کام و زبان گفتی در گوش فلک بنشین
44
جان همه جانا ای دولت مولانا
جان را برهانیدی از ناز فلان الدین
55
از نفخ تو می روید پر ملاء الاعلی
وز شرق تو می تفسد پشت فلک عنین
66
از عشق جهان سوزت وز شوق جگردوزت
بی هیچ دعاگویی عالم شده پرآمین
77
ناگاه سحرگاهی بیرخنه و بیراهی
آورد طبیب جان یک خمره پرافسنتین
88
تا این تن بیمارم وین کشته دل زارم
زنده شد و چابک شد برداشت سر از بالین
99
گفتم که ملیحی تو مانا که مسیحی تو
شاد آمدی ای سلطان ای چاره هر مسکین
1010
پیغامبر بیماران نافعتری از باران
در خمره چه داری گفت داروی دل غمگین
1111
حرز دل یعقوبم سرچشمه ایوبم
هم چستم و هم خوبم هم خسرو و هم شیرین
1212
گفتم که چنان دریا در خمره کجا گنجد
گفتا که چه دانی تو این شیوه و این آیین
1313
کی داند چون آخر استادی بیچون را
گنجاند در سجین او عالم علیین
1414
یوسف به بن چاهی بر هفت فلک ناظر
و اندر شکم ماهی یونس ز بر پروین
1515
گر فوقی وگر پستی هستی طلب و مستی
نی بر زبرین وقف است این بخت نه بر زیرین
1616
خامش که نمیگنجد این حصه در این قصه
رو چشم به بالا کن روی چو مهش می بین
زمین

