غزل شمارهٔ 1880
Toggle stanza 1در زیر نقاب شب این زنگیکان را بین
11
در زیر نقاب شب این زنگیکان را بین
با زنگیکان امشب در عشرت جان بنشین
22
خلقان همه خوش خفته عشاق درآشفته
اسرار به هم گفته شاباش زهی آیین
33
یاران بشوریده با جان بسوزیده
بگشاده دل و دیده در شاهد بیکابین
44
چون عشق تو رامم شد این عشق حرامم شد
چون زلف تو دامم شد شب گشت مرا مشکین
55
شد زنگی شب مستی دستی همگان دستی
در دیده هر هستی از دیده زنگی بین
66
آن چرخ فرومانده کآبش بنگرداند
این چرخ چه می داند کز چیست ورا تسکین
77
می گردد آن مسکین نی مهر در او نی کین
که کندن آن فرهاد از چیست جز از شیرین
88
شه هندوی بنگی را آن مایه شنگی را
آن خسرو زنگی را کرد حشری بر چین
99
شمعی تو برافروزی شمس الحق تبریزی
تا هندوی شب سوزی از روی چو صد پروین
زمین

