غزل شمارهٔ 1120
Toggle stanza 1مستیم و بیخودیم و جمال تو پرده در
11
مستیم و بیخودیم و جمال تو پرده در
زین پس مباش ماها در ابر و پرده در
22
ما جمع عاشقان تو خوش قد و قامتیم
ما را صلای فتنه و شور و هزار شر
33
خورشید تافتست ز روی تو چاشتگاه
در عشق قرص روی تو رفتیم بام بر
44
مستیست در سر از می و این تاب آفتاب
در سر بتافتست پس از دست رفت سر
55
ای مطرب هوای دل عاشقان روح
بنواز لحن جان که تننتن لطیفتر
66
تا جانها ز خرقه تنها برون شود
تا بر سرین خرقه رود جان باخبر
77
از جام صاف باده تو خاشاک جسم را
بردار تا نهیم به اقبال بر به بر
88
تا دیدهها گذاره شود از حجابها
تا وارهد ز خانه و مان و ز بام و در
99
سیمرغ جان و مفخر تبریز شمس دین
بیند هزار روضه و یابد هزار پر
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
عبدالواسع جبلی - رحمة الله علیه، وی فاضل کامل و شاعری ماهر بوده به هر دو زبان تازی و فارسی سخن گفته و اتفاق است که هیچ کس از عهده جواب قصیده مشهور وی که مطلعش این است چنانچه می باید بیرون نیامده است:
که دارد چون تو معشوقی نگار و چابک و دلبر
جامیبهارستانروضهٔ هفتم (در شعر و بیان شاعران)بخش 12 - عبدالواسع جبلی
معنی الوجود فی صورالکون قد ظهر
ما ضر سر وحدته کثرة الصور
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 243
عارف ز نه سپهر چو صرصر کند گذار
چون برق ازین سیاهی لشکر کند گذار
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4716
ای پردهساز گشته درین دیر پرده در
تا کی چو کرم پیله نشینی به پرده در
عطاردیوان اشعارقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 16
کس بیکسی نماند میدان تو این قدر
گر با یکی نسازی آید یکی دگر
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1119

