غزل شمارهٔ 1119
Toggle stanza 1کس بیکسی نماند میدان تو این قدر
11
کس بیکسی نماند میدان تو این قدر
گر با یکی نسازی آید یکی دگر
22
زین خانه گر روم من و خانه تهی کنم
آید یکی دگر چو منی یا ز من بتر
33
میراث مانده است جهان از هزار قرن
چون شد به زیر خاک پدر شد پسر پدر
44
تنها نه آدمی حیوان نیز همچنین
ور نی ندیدی تو در آفاق جانور
55
شب آفتاب اگر برود هم ز بام چرخ
بر جای آفتاب ستارهست یا قمر
66
گر ترک یک هنر بکند مرد طبع او
مشغول کار دیگر گشت و دگر هنر
77
زیرا که بر دل همه خلقان موکلیست
بیکارشان ندارد و بییار و بیسفر
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
عبدالواسع جبلی - رحمة الله علیه، وی فاضل کامل و شاعری ماهر بوده به هر دو زبان تازی و فارسی سخن گفته و اتفاق است که هیچ کس از عهده جواب قصیده مشهور وی که مطلعش این است چنانچه می باید بیرون نیامده است:
که دارد چون تو معشوقی نگار و چابک و دلبر
جامیبهارستانروضهٔ هفتم (در شعر و بیان شاعران)بخش 12 - عبدالواسع جبلی
معنی الوجود فی صورالکون قد ظهر
ما ضر سر وحدته کثرة الصور
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 243
عارف ز نه سپهر چو صرصر کند گذار
چون برق ازین سیاهی لشکر کند گذار
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4716
ای پردهساز گشته درین دیر پرده در
تا کی چو کرم پیله نشینی به پرده در
عطاردیوان اشعارقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 16
مستیم و بیخودیم و جمال تو پرده در
زین پس مباش ماها در ابر و پرده در
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1120

