غزل شمارهٔ 186
Toggle stanza 1ای میرآب بگشا آن چشمه روان را
11
ای میرآب بگشا آن چشمه روان را
تا چشمها گشاید ز اشکوفه بوستان را
22
آب حیات لطفت در ظلمت دو چشم است
زان مردمک چو دریا کردست دیدگان را
33
هرگز کسی نرقصد تا لطف تو نبیند
کاندر شکم ز لطفت رقص است کودکان را
44
اندر شکم چه باشد و اندر عدم چه باشد
کاندر لحد ز نورت رقص است استخوان را
55
بر پردههای دنیا بسیار رقص کردیم
چابک شوید یاران مر رقص آن جهان را
66
جانها چو میبرقصد با کندهای قالب
خاصه چو بسکلاند این کنده گران را
77
پس ز اول ولادت بودیم پای کوبان
در ظلمت رحمها از بهر شکر جان را
88
پس جمله صوفیانیم از خانقه رسیده
رقصان و شکرگویان این لوت رایگان را
99
این لوت را اگر جان بدهیم رایگانست
خود چیست جان صوفی این گنج شایگان را
1010
چون خوان این جهان را سرپوش آسمانست
از خوان حق چه گویم زهره بود زبان را
1111
ما صوفیان راهیم ما طبل خوار شاهیم
پاینده دار یا رب این کاسه را و خوان را
1212
در کاسههای شاهان جز کاسه شست ما نی
هر خام درنیابد این کاسه را و نان را
1313
از کاسههای نعمت تا کاسه ملوث
پیش مگس چه فرق است آن ننگ میزبان را
1414
وان کس که کس بود او ناخورده و چشیده
گه میگزد زبان را گه میزند دهان را
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
گفتی ز دل برون کن غمهای بیکران را
تو پیش چشم و آنگه جای گله زبان را
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 39
از بیخودی نمانده است پروای جسم، جان را
مستی ز یاد بلبل برده است آشیان را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 835
شب تا سحر کنم عجز، تا بوسم آستان را
آخر سپارشی کن، بی درد پاسبان را
عرفیغزلیاتغزل شمارهٔ 17
نی مهر دوست دارم ، نی کین دشمنان را
یک طور دوست دارم بی مهر و مهربان را
عرفیغزلیاتغزل شمارهٔ 18
شهوت که با تو رانند صدتو کنند جان را
چون با زنی برانی سستی دهد میان را
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 195
در جنبش اندرآور زلفِ عبرفشان را
در رقص اندرآور جانهای صوفیان را
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 196

