Toggle stanza 1
از بس که ریخت جرعه بر خاک ما ز بالا
1
از بس که ریخت جرعه بر خاک ما ز بالا
هر ذره خاک ما را آورد در علالا
2
سینه شکاف گشته دل عشق باف گشته
چون شیشه صاف گشته از جام حق تعالی
3
اشکوفه‌ها شکفته وز چشم بد نهفته
غیرت مرا بگفته می خور دهان میالا
4
ای جان چو رو نمودی جان و دلم ربودی
چون مشتری تو بودی قیمت گرفت کالا
5
ابرت نبات بارد جورت حیات آرد
درد تو خوش گوارد تو درد را مپالا
6
ای عشق با توستم وز باده تو مستم
وز تو بلند و پستم وقت دنا تدلی
7
ماهت چگونه خوانم مه رنج دق دارد
سروت اگر بخوانم آن راستست الا
8
سرو احتراق دارد مه هم محاق دارد
جز اصل اصل جان‌ها اصلی ندارد اصلا
9
خورشید را کسوفی مه را بود خسوفی
گر تو خلیل وقتی این هر دو را بگو لا
10
گویند جمله یاران باطل شدند و مردند
باطل نگردد آن کاو بر حق کند تولا
11
این خنده‌های خلقان برقی‌ست دُم بریده
جز خنده‌ای که باشد در جان ز رب اعلا
12
آب حیات‌، حق است وان کاو گریخت در حق
هم روح شد غلامش‌، هم روح‌ِ قدس‌، لالا

آڈیو

صداکار منتخب کریں

0:000:00

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

آڈیو کا ماخذ: گنجور