غزل شمارهٔ 1664
Toggle stanza 1می شناسد پرده جان آن صنم
11
می شناسد پرده جان آن صنم
چون نداند پرده را صاحب حرم
22
چون ز پرده قصد عقل ما کند
تو فسون بر ما مخوان و برمدم
33
کس ندارد طاقت ما آن نفس
عاقل از ما می رمد دیوانه هم
44
آن چنان کردیم ما مجنون که دوش
ماه می انداخت از غیرت علم
55
پردههایی می نوازد پرده در
تارهایی می زند بیزیر و بم
66
عقل و جان آن جا کند رقص الجمل
کو بدرد پرده شادی و غم
77
این نفس آن پرده را از سر گرفت
ما به سر رقصان چو بر کاغذ قلم
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
دلبرا، در جان نشین، فی العین هم
ای ز تو شادی به جان، فی القلب هم
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1383
موج ما را شرم دریای کرم
تا قیامت برنمیآرد ز نم
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1954
چون که زن را دید فغ، کرد اشتلم
همچو آهن گشت و نداد ایچ خم
رودکیمثنویهاابیات به جا مانده از کلیله و دمنه و سندبادنامهبخش 68
وقتها یک دم برآسودی تنم
قال مولايَ لِطَرفي لا تَنَم
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 354

