غزل شمارهٔ 1665
Toggle stanza 1عاشقی بر من پریشانت کنم
11
عاشقی بر من پریشانت کنم
کم عمارت کن که ویرانت کنم
22
گر دو صد خانه کنی زنبوروار
چون مگس بیخان و بیمانت کنم
33
تو بر آنک خلق را حیران کنی
من بر آنک مست و حیرانت کنم
44
گر کُهِ قافی تو را چون آسیا
آرم اندر چرخ و گردانت کنم
55
ور تو افلاطون و لقمانی به علم
من به یک دیدار نادانت کنم
66
تو به دست من چو مرغی مردهای
من صیادم دام مرغانت کنم
77
بر سر گنجی چو ماری خفتهای
من چو مار خسته پیچانت کنم
88
خواه دلیلی گو و خواهی خود مگو
در دلالت عین برهانت کنم
99
خواه گو لاحول خواهی خود مگو
چون شُهُب لاحول شیطانت کنم
1010
چند می باشی اسیر این و آن
گر برون آیی از این آنت کنم
1111
ای صدف چون آمدی در بحر ما
چون صدفها گوهرافشانت کنم
1212
بر گلویت تیغها را دست نیست
گر چو اسماعیل قربانت کنم
1313
چون خلیلی هیچ از آتش مترس
من ز آتش صد گلستانت کنم
1414
دامن ما گیر اگر تردامنی
تا چو مه از نور دامانت کنم
1515
من همایم سایه کردم بر سرت
تا که افریدون و سلطانت کنم
1616
هین قرائت کم کن و خاموش باش
تا بخوانم عین قرآنت کنم

